وبلاگ شخصی سارا شرافتی
اگر بخواهید با عقاب ها پرواز کنید نمیتوانید به پرسه زدن با بوقلمون ادامه دهید
چهارشنبه 27 فروردین 1393 :: نویسنده : s A r a

ادامه داستان کوتاه


مات و مبهوت یه 1دقیقه ای نگاش کردم..
چ به دل میشینه چشمامش یه جورایی مشکیه یکمم سبز قاطیشه.موهاش پرپشت نه لخت نه فرفریه ابروهاش کمونی و هست بازه ولباش برجسته است.
یه پیراهن از اونا که مد شده پوشیده و شلوار کتون مشکی پاشه با کفش مردونه مشکی
محکم ایستاده نه قوزی داره و نه شونه های برامده ..
شاید یکی از بهترین دانشجوهای استاد باشه اخه استاد اینطور با کسی گرم نمیگیره
دیگه کلاس خالی شده بود منم از روی کنجکاوی به دسته صندلی لم داده بودم و گوش میدادم.
یه لحظه استاد متوجه حضورم شد و من سیخ ایستادم.
*کلاس تموم شده..
-استاد،من همیشه صبر میکنم که استاد ها اول برند بعد خودم کلاس ترک کنم(حالا اصل قضیه این نبود)
استاد خنده ای کرد و به اون پسره در حالی که به من اشاره میکرد گفت:این خانم یکی از بهترین دانشجوها هستن فقط کمی تنبلند...
من:
پسر نگاهی بهم کرد گف:بله،متوجه شدم وقتی رو بروی دانشکده داشتند کتاب را میخوندن(لبخند مرموزی زد)
*استاد،از دیدن دوباره ات خوشحال شدم.پس این ترم با مایی..

"چی!!!!!!!!!!!!!!استاد!!!!!!!!!!این پسره با این تیپ و قیافه اش استاده!!!!!!!ای وای ابروم رفت...
=اختیار دارین اومدی شاگردی شما کنیم..
* تعارف دیگه بسه.اوضاع تجارت چطوره؟
"تجارت؟!!!!!!!!!!!!!!!چه تجارتی؟!!!!!!!!!!"
=عالیه.با اینکه نمیذارن کارمونا پیش ببریم خوبه.شرکت تهران و دوبی در حال رشده.قصد داشتم به دیگر شرکت ها هم سر بزرنم ولی خسته شدم و گفتم بذار به خودم استراحت بدم برای همین این ترم اومدم اینجا..
*چی درس میدی؟
=هنوز معلوم نیست.ترجیحا دوست دارم با دانشجوهای ارشد کلاس داشته باشم(و زیر چشمی به من نگاه کرد)
ببینم چی میشه..
*خیلی خوبه.من همیشه تو را به خاطر خودت تحصین میکردم.بریم ناهار
=ممنون.من ناهار با کسی وعده دارم
* باشه بعدا میبینمت .خوشحا شدم موفق باشید
=منم همینطور.
استاد ما در حالی که دست تکون میداد از کلاس خارج شد.حالا من موندم و استاد جوون..یه لحظه به خودم اومدم که وقت رفتنه .پسر ناشناس دم در ایستاده بود پس باید از مقابلش رد میشدم.
با اعتماد به نفس کوله را انداختم رو دوسم و اومدم از در رد رد شم یه هو اومد جلوم راهو سد کرد
منتظر بودم چیزی بگه به چهره اش نگاه نکردم.وقتی یه دقیقه ای توی سکوت گذشت سرم بالا بردم ببینم قضیه چیه
با لبخند کجکیش بهم نگاه کرد و ابرو تکی بالا انداخت
متعجب بودم این یارو چه ادم باحالیه
= بعد از اینجا کلاس دارین؟
- نه.
=پس داری میری خونه
- بله اگه اجازه بدین
=میخوام ازتون دعوت کنم ناهار را با هم باشیم مهمون من
-شما که گفتین وعده دارین؟بعدشم کوچک بودم مامانم بهم گفته با غریبه ها حرف نزن
=باید بیاین چه بخواین چه نخواین
-بایدی در کار نیستمن رفتم
اومدم سمت راست که رد شم.اومد سمت راست.رفتم سمت چپ که رد شم اومد سمت چپ
نمیدونستم چکار کنم دو قدم رفتم عقب و نگاه کردم
هم خنده ام گرفته بود هم عصبانی بودم.تصمیم خودمو گرفته بودم باید رد میشدم این یارو از اون ادمایی نبود که به این راحتی کوتاه بیاد
با سرعت از بقلش تقریبا رد شده بودم که مچ دستمو گرفت
=گفتم باید بیای
کشون کشون از طبقه ها برد بیرون.همه نگاه میکردند مخصوصا دخترا بیشتر که اخم کرده بودند...
منم هی دستمو میکشیدم..
-اوی..من اینجا ابرو دارما...ول کن بابا..تو از کجا پیدا شد!!!!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : s A r a

از اولِ اولش میگم...

دانشگاه ما خیلی بزرگه...خیلی زیاد..گاهی که حوصله ام سر میره دانشگاه گردی میکنم..اکثرا تنهام ...تنها بودن را ترجیح میدم.با بچه ها حال نمیکنم کمی بداخلاق و ظاهرا غمگینن و من دختر شاد و سرزنده و فعالی هستم.
وقتی وارد کلاس میشم انگار با خودم جنب و جوش اوردم چه دخترا چه پسرا چه استاد همه شارژ میشن
اما وقتی غمگینم کسی نیست که باعث شه خوشحال بشم
اکثرا کتاب میخونم وقتی ناراحتم بیشتر این حالت رو دارم
دیروز این اتفاق افتاد
من که جا خوردم
روز های شنبه و دوشنبه فقط یک کلاس دارم که ساعت 10 شروع میشه همیشه زود میرسم برای همین یه کتاب برای خوندن تو کیفم هست
الان دو ماهه
روبروی دانشکده امون یه فضای سبزه هیشکی نمیره اونجا چون توی افتابه
میرم زیر سایه درخت و کتاب میخونم تا ساعت 10شه و برم سر کلاس
دیروز هم همینطور بود
بوی سبزه و صدای پرنده ها همیشه میاد از این قسمتش خوشم میاد ارامش میده
توی سبزه ها دراز کشیدمو کیفمو گذاشتم زیر سرم و کتاب را باز کردم و شروع کردم به خوندن
اسم کتاب "7کلید ثروتمند شدن" نوشته جیم رآن بود.کتاب محشریه.وقتی شروع به خوندن میکنی متوجه اطراف نمیشی منم متوجه نشدم
نور افتاب را حس میکردم اما زیاد شدید نبود...
نیم ساعتی از خوندنم گذشت.همینطور که دراز کشیده بودم و کتاب جلوی دیدم را گرفته بود از سرخوشی شروع کردم به سوت زدن...و کتاب را از روی صورتم کنار زدم
اوه...منظره خیلی بامزه ای بود از ترس جیغ زدم و بلند شدم و پریدم عقب.
یه پسره جلوم وایساده بود و عجیب اینکه متوجهش نشدم .یه لبخند کجکی رو لباش بود.قیافه اش توپ بود و حدودا 180تا قدش بود وبه نظر میرسید ورزشکاره
1دقیقه طول کشید که تعادلم را حفظ کنم..
-خیلی وقته بالا سرم ایستادین؟
=سوتت قشنگ بود
یه اپسیلن سرخ شدم ولی من از اون ادما نیستم که خجالت بکشم
-شنیدنش مجانی بود ازتون پولی نمیگیرم..میتونی خودتو خوش شانس فرض کنی

با صدای بلند قهقه زد. به نظر من جذاب تر شد و موهاش کمی تو صورتش ریخت...
دیگه ساعت از 10 هم گذشته بود و منم بی حواس
-فعلا.کلاسم دیرید

بدون اینکه بهش نگاه کنم از کنارش رد شدم
من که ازش خوشم اومد، فرض میکنم که اونم از من خوشش اومده
کلاسمون طبقه سوم بود..وقتی وارد شدم استاد داشت با یه دانشجوها که همیشه بعد کلاس وایمیسه وقت کلاس مارو میگیره میحرفید
اون دانشجوه درسخونترین پسری بود که تا حالا دیده بودم والبته از من خوشش میومد
میگفت افکارم را دوست داره..

خلاصه رفت و استاد شروع به درس دادن کرد.اکثر مواقع زودتر از بقیه برنامه رو مینویسم ولی 20 نیست...
یه درس سخت بود و خسته شدم
نزدیک ساعت 11 استاد به ته کلاس نگاه کرد و گفت:
به سلام..(در حالی که بلند شد و به سمت در کلاس که ته کلاس بود میرفت)احوال شما..از این طرافا...
از کنار من رد شد منم حسشو نداشتم که سرمو برگردونم ببینم کی دم دره...
دیگه کلاس تموم شده بود وسایلمو جمع کردم وقتی برگشتم که از در کلاس برم بیرون
بگو کیو دیدم...همون پسر خوشگله...
بهم نگاه کرد و وقتی استاد حواسش نبود چشمک زد و همون لبخند کجکی رو لباش بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : s A r a

نمیدونم دوره های دانشگاه را ثبت نام کنم یا نه؟!!

دیروز در مورد باشگاه رفتن توی دانشگاه از یکی بهاره که خوابگاهیه پرسیدم گفت میتونی ثبت نام کنی استخر هم میتونی بری؟

..

نمیدونم ترم تابستونه گرفتن دسته یا نه سه ماهه اونم تو گرما به هر جهت از نظر واحدد ها خیلی عقب تر از بقیه ام

سرعت نت خیلی پایینه کاش زمانی برسی که یه نت پر سرعت توپ داشته باشم من که برای اون روز لحظه شماری میکنم

کم کم داره بوی امتحان ها میاد و سرم شلوغ شده با این حال قصد دارم جمعه برم ابشار علیخان و لاله های واژگون.

دو ساله ک لاله های واژگون را ببینم اما به خاطر بیماری و تنهایی نشده

گفت تنهایی.آه…کاش دوستانی داشتم پر انرژی و فعال که همیشه شادند و هر چیزی را میتونن انجام بدن منظورم اینه کهه افکار محدود نداشته باشند و توانایی انجام هر کاری داشته باشند

توی نجف اباد همچین ادمایی کم پیدا میشوند

دیروز استاد اقتصاد مهندسیمون گفت رشته شما تلفیقی از مدیریت و نرم افزاره …خدا رو شکر که تلفیقیه به نظرم یکی از الطاف خداست که باعث شده من این رشته برم.بعد در مورد کار صحبت کردو یه پسره گفت مثلا رفته گری

شغل بدی نیست ولی واسه کسی که این همه درس میخونه به نظرم بده اگه درس نخونه خیلی بهتره چون وقتش توی دانشگاه تلف نشده

ایناکه بی هدف میان یه مدرک بگیرن همون رفته گری براشون خوبه…

کارهای بزرگ آدم های بزرگ هم میخواد پس فکرای بزرگ کن

به امید داشتن همچین دوستایی با تفکرات خیلی بزرگ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
fبعضیا خداییش کم دارند
من فقط میخوام کمک کنم وقتی شخص خودش نخواد و مدام مقاومت کنه دیگه صبرم لبریز میشه و وقتم را برای کسی میذارم که بخواد

طرف خونشون حصه بود.اگه اصفهان باشی میدونی حصه چجور جاییه
اکثرا فقیرند معتاد تریاکی و دزد و لات و...کلا میگن تنها اون منطقه نرو
من کمکش کردم که خونشون رو عوض کنن
خونشون عوض شد اومد سمت سروش.جای خیلی خوبی بود.ماشین خریدند.بهش کمک کردم که بیکار نباشه که سرگرم کار باشه
خواهانش بیشتر شدن.بیشتر چیز یاد گرفت.گفتم اوکی شد دیگه به من نیازی نیست
چند وقت نبودم تا اینکه متوجه شدم خونشون اومده 24 متری
یه محله کمی بهتر از حصه ولی تو اون حدود ها
مدام به دختر ها تیکه مینداخت
دختر باز شده بود قبلش هم بود ولی الان بیشتر شده بود.سیگار میکشید مشروب میخورد.
گفتم بذار یه کار بهش پیشنهاد کنم که با روحیه اش جور در بیاد.
اومد محل کار افراد شرکت را دید خودش را پایینتر اونها تصور کرد و رفت
قبلا از اینکه بره گفتم بری دیگه برای همیشه رفتی
رفت

دیگه وقتم را برای ادمی که برای خودش ارزش قائل نیست نمیذارم
کسی که توانایی داره فرصت هاشو را مدام از دست میده به خاطر تصورات محدودی که از خودش داره
فقط خودشه که میتونه به خودش کمک کنه
راه بهش نشون داده شده




نوع مطلب : رویداد های زندگی ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 فروردین 1393 :: نویسنده : s A r a

پس از اندی وقت نت دوباره وصل شد .اگه همش وصل بود 24 ساعته اینجا بودم اونوقت بد میشد.

میگن که به علت مسابقات جام جهانی  زمان امتحانا میاد جلوتر ما که ندیدیم اگه بیاد خیلی خب میشه اونوقت کمتر درس میدن البته اگه استاده نامرد باشه میگه برین خودتون بخونین

دیروز مبانی الکترونیک دیجیتال ازمون کوئیز گرفت.من یه سوالل ازش پرسیدم که ظاهرا اشتباه جواب داد.دفعه دوم که پرسیدم گفت :بهت گفتم چکار کنی...

اخرش این سواله رو ما اشتباه نوشتیم

نمیدونم این استاده چشه فکر کرده از دماغ فیل افتاده از نظرر من که اصلا فروتن نیست خیلی هم مغروره...

دوستم میگفت خیلی بارشه ولی چه فایده این اطلاعاتو میخواد با خودش ببره تو گور؟!!!اصلا چرا استاد شده؟!!!من که خیلی شاکیم

بعدشم رفیتم پنبه ریز خیلی خوب بود یه عالمه دوست پیدا کردم یه عالمه هم دوست پیدا کردم

یکی از بچه ها استادشو دعوت کرده بود.خیــــــــــــــــلی باخال بود.استاد دانشگاه پیام نور بود با اینکه 37 سالش بود ولی خیلی شاد بود من که کلی انرژی گرفتم ....


به نظر من کسانی که تا میان دانشگاه تنها دغدغه اشون اینه که برن بخوابن باید برن بخوابن اصلا ازشون خوشم نمیاد از این ادما تو دانشکده کامپیوتر زیادن منم رفتم دنبال دوست توی دانشکده ها دیگه :D

دارم هر روز درس میخونم اهسته اهسته مثل سرم حقیقت

بعد میبینمتون






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 اسفند 1392 :: نویسنده : s A r a
پریشب سمینار نمایندگان فروش بود
نفرات برتر را اعلام کردن
وای پسر نفر اول ماه بهمن 3290500تومن در اورده بود
سر اسمم شرط میبندم از من دو سال کوچکتر باشه
منم ازمم را بیشتر جزم کردم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
قسمت های قبلی داستان



نشسته و به فردا فکر میکنه

 

فائزه که نظاره گر صحبت ان دو بود هم از پیشنهاد استقبال کرد و کم کم تمام بچه های کلاس فهمیدن و دوستان نزدیک عاطفه هدیه ای برای دوستشان تهیه کرد.سارا وضع مالی خوبی نبود با این حال انروز یکی از کتابهایی که خیلی دوست داشت را برای عاطفه کادو کرد.

و امروز روز تولد بود.هر معلمی که وارد کلاس میشد بچه ها باهاش صحبت میکردند که درس نده و امروز روز اخره و تولد عاطفه است و معلم هم راضی میشد که این یک روز را به بچه ها استراحت بده.

وقتی زنگ تفریح خورد صدای بزن و بکوب بلند بود و بچه ها صندلی ها را دور کلاس چیده بودند و وسط کلاس خالی بود.همه دور کلاس نشسته بودند .در کلاس را بسته و باهم شر میخوندند نفری یه دور باید میرقصیدند بعضی ها که بلد نبود حرکات موزون کوتاهی در میوردند.

سارا با عاطفه رقصید و خوشحال بود.انقدر خندیده بود که گونه هایش درد میکرد.پنجره ها از صدای انها به لرزه افتاده بود انگار انها هم از شدت خنده به لرزه افتاده بودند.

حال نوبت هدیه ها بود.سارا دوست نداشت در مقابل دیگران هدیه اش باز بشه.احساس میکرد خیلی کمه و خوب نیست.بقیه بچه ها اکثرا عروسک خریده بودند.هر چند در چهره اش مشخص نبود ولی خجالت در درونش بود.

اخرین روز سال به خوبی و خوشی و شادی گذشت.سارا به هر که میرسید سال نو را پیشاپیش تبریک میگفت.

او لباس های عیدش را ماه بهمن خریده بود علتش ارزون تر بودن اجناس بود.در انتخاب سخت گیر بود.مانتوی لی ای خریده بود که دوست نداشت.مادرش او را مجبور به خرید کرده بود اون مانتویی که انتخاب کرده بود 5سانت بالای زانو بود حال انکه برایش انتخاب شده بود 10سانت زیر زانو و گشاد بود

سارا هیچگاه اون مانتو رو بیشتر از 4بار نپوشید.مادرش به او گفته بود که به روسری هایش کیلیپس بزند با اینکه سارا دوست نداشت ولی نمیخواست برخلاف حرف مادرش حرفی زده باشد.با اینکه مانتو اش گشاد بود چادر هم سرش میکرد!

بخاط لباس هایی که دوست نداشت به هر بهانه عید دیدنی ها و خانه اقوام را نرفت و در خانه ماند.

20روز تعطیلی با دیدو بازدید عمو و دایی گذشت و مدرسه ها باز شدند.معلم ها شروع به امتحان گرفتند و این کار برای خود دانش اموزانشان بود تا مروری بر دروس کنند.

نمره های سارا خوب بود با اینکه به ظاهر خوشحال بود اما در درون غمگین بود چون هیچگاه کاری که دوست داشته نکرده.هیچگاه پدر و مادرش اجازه نمیدادند تا مسیر مدرسه را با دوستانش بیاید هر چند او به طور مخفیانه میامد ولی راننده سرویس به خانواده اش خبر میداد.

 خدایا داره نزدیک روز موعود میشه.روز اجرای نمایش ...

هیجانی بین بچه های تئاتر افتاده بود .

امروز پنجشنبه رود .بیستم اردیبهشت هموون روزی که منتظرش بودیم.فکر میکنی سارا چه احساسی داشته باشه؟

مسلما هیجان و کمی ترس و اضطراب از اجرای نمایش که طبیعیه.

شب قبل هیچکدوم از اعضای تئاتر درست نخوابیده بودند اونها همون احساسی داشتن که سارا نیز داشت.خانم شیروانی هم از این مسئله مستثنی نبود.شب قبل به گونه ساکت بود که همسرش با اعتراض گفت:

اتفاقی توی مدرسه افتاده؟خیلی اروم هستی.بچه هم مدام بهت نگاه میکنه که بهش لبخند بزنی ولی حواست بهش نیست.چی شده؟

-اتفاق بدی نیوفتاده.فردا روز مسابقه است همون تئاتری که بهت گفتم

- همون که اموزش و پرورش به صورت امتحانی امسال برگزار میکنه؟

-  اره.همون.اضطراب فردا دارم.نکنه خوب اجرا نشه.

- اضطراب چی!! تو که سخت تلاش کردی هر روز تمرین و گفتی که شاگردا باهوشند و زود یاد میگیرن و خوب اجرا میکنن.نگران نباش فردا همه چیز خوب پیش میره...

همین حالت در خانه ای که شخصیت داستان ما  انجا زندگی میکنه برقراره.در اتاقش در گوشه ی اتاق نشسته و به فردا فکر میکنه






نوع مطلب : رمان ***چشم ذهنت را باز کن ***، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 بهمن 1392 :: نویسنده : s A r a

فردا شو محصوله
13نفر را دعوت کردم با خداست
ببینم چندتا میانا

امروز دوتا ژل ضد افتاب به قیمت  و ماسک لایه بردار و سفید کننده  و لوسیون انرژی زا و بادی اسپلش فروختم




نوع مطلب : رویداد های زندگی ، شادی ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 بهمن 1392 :: نویسنده : s A r a
دیروز روز بدکی نبود
از 8سبح تا6عصر بدون ناهار توی دانشگاه بودم 3تا شماره گرفتم و یک پرزنت انجام دادم
شب خواهر دل درد شدید گرفت
امروز صبح که بلند شدم فهمیدم دیشب عمل کرده والان مرخص شده
امروز هم 3تا شماره گرفتم
یکم توی فروش میلغم

تو میخری؟
ژل ضد افتابی دارم که بر پایه آبه و بی رنگه.2-4 که ضخامت پوستته را ضرب در 35 یا 40 بکن جواب مدت زمان تاثیر ضد افتاب منه
میدونی که اگه ضد افتاب نزنی بعد 20 دقیقه پوستت میسوزه
قیمتش خیلی خوبه و بوی خوبی هم داره
SPF 35=13500
SPF 40=14000







نوع مطلب : رویداد های زندگی ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 26 بهمن 1392 :: نویسنده : s A r a
امروز از صبح کنار یه دختری نشستم که مهندس شیمی کهندژ بود
بعد تو اتوبوس دانشگاه کنار دختری نشستم که سرما خورده بود و بهش گفتم که فرق بین دسمال کاغذی با کیفیت و بی کیفیت چیه و شمارشو گرفتم
بعد تو دانشکده با دختری اشنا شدم که برنامه نویسی پیشرفته بلد بود و بهم کمک کرد برنامه ام اجرا بشه
تو سایت طبقه 3 اذین را دیدم و شمارشو گرفتم
طبقه 2 کلاس های هادی پور رو تو فلش ریختم
مژگان را هم دیدم
بسیج دانشگاه عضو شدم
توی اتوبوس برگشت یه اقاهه کنارم نشسته بود که باهاش نحرفیدم
دم دروازه شیراز مغازه لباس ها رو نگاه کردم

وقتی برای اومدن اتوبوس منتظر بودم با دختری اشنا شدم که اسمش سوده بود و مربی تربیت بدنی و نتورک مارکتینگ کار میکرد مال شرکت نیوشا ازش شمارشو گرفتم
بهم چاشنی ماست و خیار و چایی داد
الان ساعت 3.37بعد از ظهره




نوع مطلب : دانشگاه آزاد اسلامی نجف آباد، رویداد های زندگی ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 بهمن 1392 :: نویسنده : s A r a

 

لیست کتب خوانده شده 1392:

1.      رموز موفقیت در نتورک مارکتینگ 30.9

2.      زن توانا 25.7

3.      مرجع جامع تندخوانی 18.10

4.      عوامل موفقیت در تحصیل 10.6

5.      چگونه حافظه درخشان داشته باشیم 5.10

6.      مدیریت زمان 21.8

7.      زن ها چرا پیش نمیروند 16.8

8.      جذابیت و نفوذ  در دیگران 10.9

9.      کارآفرینی به شیوه برادران سیاری 29.2

10.  کتاب کوچک زبان بدن 30.6

11.  چگونه بر خود مسلط شوید 23.6

12.  کارآفرینی به شیوه حلت 7.7

13.  غذای روح زنان موفق 21.3

14.  می توانم پس خواهم توانست 10.4

15.  کیمیاگر 10.4

16.  قدرت تمرکز 4.3

17.  در زندگی سخت نگیرید 13.3

18.  راهبردهای یادگیری 26.11

19.  با مداد از اشیا طراحی کنیم 21.3

20.  روش های کسب مهارت 5.2

21.  مدیر عامل کامل 9.2

22.  قانون ارتباط 29.2

23.  خودت را بشناس 17.1

24.  فراتر از باور 16.3

25.  قانون جذب 18.3

26.  راز 2.3

27.  قدرت تفکر 26.4

28.  آموزش تئاتر 23.4

29.  تمرکز روی هدف 1.5

30.  قانون موفقیت 9.5

31.  روش های مصاحبه خبری 9.5

32.  سیاهچاله ها 21.5

33.  خودآموز پاورپوینت19.12.1391

34.  رموز موفقیت در فروشندگی 9.2

35.  راهنمای کاریابی 19.12.1391

36.  قدرت ایمان 17.1

37.  طراحی از منظره با مداد 13.3

38.  کاربرد قانون جذب 21.2

39.  در پیشگاه خدا 9.2

40.  طراحی از منظره 29.2

41.  بگذارید نقش شما را بازی کند 26.4

42.  بخواهید تا به شما داده شود 13.3

43.  دوست من سلام(بهروز) 3.9

44.  فنون بازاریابی تلفنی 29.7

45.  آنی شرلی

46.  قصه های جزیره

47.  دور دنیا در 80 روز

48.  پیتر پن

49.  چارلز دیکنز

50.  پله پله تا اوج





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 بهمن 1392 :: نویسنده : s A r a

 

لیست کتب خوانده شده 1392:

1.      رموز موفقیت در نتورک مارکتینگ 30.9

2.      زن توانا 25.7

3.      مرجع جامع تندخوانی 18.10

4.      عوامل موفقیت در تحصیل 10.6

5.      چگونه حافظه درخشان داشته باشیم 5.10

6.      مدیریت زمان 21.8

7.      زن ها چرا پیش نمیروند 16.8

8.      جذابیت و نفوذ  در دیگران 10.9

9.      کارآفرینی به شیوه برادران سیاری 29.2

10.  کتاب کوچک زبان بدن 30.6

11.  چگونه بر خود مسلط شوید 23.6

12.  کارآفرینی به شیوه حلت 7.7

13.  غذای روح زنان موفق 21.3

14.  می توانم پس خواهم توانست 10.4

15.  کیمیاگر 10.4

16.  قدرت تمرکز 4.3

17.  در زندگی سخت نگیرید 13.3

18.  راهبردهای یادگیری 26.11

19.  با مداد از اشیا طراحی کنیم 21.3

20.  روش های کسب مهارت 5.2

21.  مدیر عامل کامل 9.2

22.  قانون ارتباط 29.2

23.  خودت را بشناس 17.1

24.  فراتر از باور 16.3

25.  قانون جذب 18.3

26.  راز 2.3

27.  قدرت تفکر 26.4

28.  آموزش تئاتر 23.4

29.  تمرکز روی هدف 1.5

30.  قانون موفقیت 9.5

31.  روش های مصاحبه خبری 9.5

32.  سیاهچاله ها 21.5

33.  خودآموز پاورپوینت19.12.1391

34.  رموز موفقیت در فروشندگی 9.2

35.  راهنمای کاریابی 19.12.1391

36.  قدرت ایمان 17.1

37.  طراحی از منظره با مداد 13.3

38.  کاربرد قانون جذب 21.2

39.  در پیشگاه خدا 9.2

40.  طراحی از منظره 29.2

41.  بگذارید نقش شما را بازی کند 26.4

42.  بخواهید تا به شما داده شود 13.3

43.  دوست من سلام(بهروز) 3.9

44.  فنون بازاریابی تلفنی 29.7

45.  آنی شرلی

46.  قصه های جزیره

47.  دور دنیا در 80 روز

48.  پیتر پن

49.  چارلز دیکنز

50.  پله پله تا اوج





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 بهمن 1392 :: نویسنده : s A r a
از قضا سایت بنده معلوم نیس چش شده
من نت ندارم دارم داغون میشما هر کی مهندسی کامپیوتر خونده باشه میدونه چی میگم
در حال حاضر در یک و نصفی جا کار میکنم و باز به دانشگاه نجف اباد برگشتم
سه هفته س دارم میدوم که یک امضا بگیرم
خداروشکر زنده ایم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چه باحال وبم باحال تر سایتمه

دیشب داشتم رسوایی را میدیدم و کلی گریه

خداوند پرونده ای که مردم مینویسه نمیخونه


صبح دو تا خواب دیدم دوتاش معنی هایش بد بود یکی به معنی رنج و مردن و دیگری هم رنج
دیروز هم خوابی دیدم که معنیش رنج و غم بود
صبح کلی بسم الله و ایه الکرسی و صدقه گذاشتم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 آبان 1392 :: نویسنده : s A r a
این وب بفروش میرسد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 33 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : s A r a
نویسندگان
نظرسنجی
از چه ویژگی این وبلاگ خوشتون اومد؟چی شما را اینجا کشوند؟لبخند یادت نره









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :