تبلیغات
روزنوشت های یک دانشجوی فناوری اطلاعات
 
روزنوشت های یک دانشجوی فناوری اطلاعات
اگر بخواهید با عقاب ها پرواز کنید نمیتوانید به پرسه زدن با بوقلمون ادامه دهید
جمعه 6 تیر 1393 :: s A r a
نتم قطع شده
لب تاب ندارم
ترک تابستونهدا م




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 2 خرداد 1393 :: s A r a
دو تا امتحانم را دادم چه خوب چه بد.
یکی از پروژه هام هم اماده کردم.
کلاس های دایرکت هامم تموم شد اونها دیگه اماده اند که کار را شروع کنن
به کسی نمیگم چکار کنه من فقط مسیر را بهشون نشون میدم میتونن به هر روشی انجام بدن اگر کج رفتن به مسیر اول برمیگردمشون مثل یک حامی
شارژ نتم تموم شده برای همین شب اومدم
داستان جدیدی شروع کردم به نوشتن
فعلا اسمش اینه سرگذشت نتورکر
زمان ازادم بیشتر شده
دیگه امتحانات شروع شد بعدش هم ماه رمضان
دنبال یه جای خوب هستم یه باشگاه که پرشکی هم بلد باشه
شما سراغ داری؟




نوع مطلب :
برچسب ها : نتورکر، دختر، دانشجو، امتحان، ماه رمضان،
لینک های مرتبط :
شنبه 27 اردیبهشت 1393 :: s A r a
وایـــــــــــــــ پسر
عجب روز توپیه امروز
داشتم فکر میکردم اگه یه نابینا  و کر و لال بیارم تو کار چه با حال میشه
کنترول را خوندم  ایشا لا عصر بقیه اشم میخونیمو راحت میشیم

همه در مورد کارم حرف میزنن و من دوست دارم بهشون کمک کنم ولی بجاشون کار نمیکنم
فقط مسیر را بهشون نشون میدم و حمایتشون میکنم

جلسه دوشنبه برنامه سازی را نرفتم.حرف  استاد خیلی بهم بر خورد میدونی انتظار این رفتارشو نداشتم منم نرفتم توی کلاسمون گاهی فقط من از دخترا میرفتم گاهی دو تا و گاهی 5تا ولی زمانی که اعلام کردم نمیرم  بقیه هم نرفتن

من که فقط رو 20 فکر میکنم و استاد نورمحمدی هم باید 20 را بده چون همه جلسات را رفتم و در کلاس فعال بودم
فقط فقط 20  به چند علت
1-پدرم باید ازم مطمئن بشه که من توانایی های بالقوه دارم و بچه نیستم
2-مادرم باید مطمئن بشه که کارم به درسم کمک میکنه
3-من راهبرم و باید بهتر از بقیه باشم تا دیگران هم از من طبعیت کنند و بهتر باشند
4-اعتمادبنفسم فوق العاده میشه
5-حرفم 10 برابر حالا مورد قبول واقع میشه
6-تخفیف شهریه میگیرم
7-در اینده کاری سود میکنم
8-معدل کلم بالا میره
9-بورسیه میگیرم
10-..
..
.
بازم هست دیگه شخصیه پس حتما تمامی دروسم باید 20 بشه و من تلاشم را میکنم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 26 اردیبهشت 1393 :: s A r a

http://www.forum.98ia.com/t1260724-13.html

این لینک یه بحثه که خوددم راه انداختم نمیگم در مورد چیه که بری خودت ببینی
یکشنبه امتحان کنترل بروژه دارم داشتم خودمو تست میکردم که چقدر بلدم وایــــــــــــــ که چقدر بیدقتی کردم
بلدم همه رو ولی بی دقتی که معلوم نیست چجوری اودمه
اقتصاد مهندسی از 6، 5.30 شدم استاد از دست این بیدقتیم ناراحت بود منم همینطور
برای روز پدر مامان میخواد شام بیرون مهمونمون کنه
منم هیچکاری برا بابام نکردم چه بد
یکی از همکرام سمند ای اف7 خریده بابام میگفت تو هم میخری و مطمئنانه میگفت
اره خوب منم میخرم
ایا کاری هست که بخوام انجام بدم و نشه
البته من دنده اتوماتیک میخرم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 :: s A r a
داشتم دنبال خاطرات افراد میگشتم همه چی دیدم
سرگذشت رندی گیج
زندگی نامه اقای خامنه ای
روزنوشت های دختری که همسن منه و طلاق گرفنه...

امروز بابا رفت دولت اباد تا برگه حدف مجاز را بگیره ولی بهش ندادن
توی نجف اباد میگن ما قانونی نداریم که هم مهمان باشی هم مرخصی بگیری
میخوام همه اشونو خفه کنم

ادمای مریض هی کار ادمو به تاخیر میندازن در صورتی که میتونن اوکیه اش کنن
بعد میان میگن خارج خوبه
خاک بر سرت کار مردم راه بیانداز سنگ جلو پاشون ننداز ادم باش بعد بیاد حرف بزن خارج خوبه چون اگه خطا رفتی همچین بزنه پس کله ات که تا یه ماه تو خونه بمونی و به غلط کردن بیوفتی

(والا نمیذارن ادم هیچی نگه)

خلاصه اینکه یه گیری به این دانشگاه کوفتی افتادیم

با استاد نورمحمدی پیشرفته دارم اونم یکیه مثل اینا..ادم مریض..
کلا این نجف ابادیا با اصفهانیا بدن نمیدونم چرا چه مرگشه
دوستم که مال تیرانه میگه این نجفابادیا خیلی کوفتن




نوع مطلب :
برچسب ها : دانشگاه، نجف اباد، دولت اباد، اعتراض، نورمحمدی، نجف ابادی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 :: s A r a
خدایا این چه امتحانیه که منو میکنی.به تو توکل میکنم فقط خودت دخترمو نجات بده..
از مطب دکتر بیرون اومد آشفته بود دکتر گفته ممکنه دخترت بمیره به هیچ کس نگفت چی شده تنها اشک در چشمانش حلقه زده بود و ساکت بود اشکی نریخت مردانگی و غرورش اجازه اینکار را نداد
زهرا متوجه غم سنگین همسرش شد ولی چیزی نگفت.آن شب به سختی گذشت.دخترشان روی تخت بیمارستان به خواب رفته بود باید عمل میشد هزینه عمل بسیار زیاد بود
علی هیچگاه دستش را جلوی دیگران دراز نکرده بود ولی این بار زندگی دخترش در خطر بود هر کاری میکرد تا او خوب شود
ان شب 18میلیون پول جور شد و به بیمارستان واریز شد.فردا دختر کوچک 13ساله اش عمل میشد.

دختر کوچک الان22 ساله بود سرکار میرفت و بسیار خوشحال بود.ماهی100میلیون درآمد داشت و پدر و مادرش را به مکه واجب فرستاد.
دم فرودگاه قبل از رفتن پدر پیشانه او را بوسید و مادر او را بغل کرد و رفتند.
پدر نزدیک در ورودی فرودگاه برای دخترش دستی تکان داد و در دل گفت خدا او را حفظ کند




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 :: s A r a
فقط چندین میلیون کم داشت تا بتونه ماشین دلخواهشو بخره
همکاراش خریدن
وحید یه سوناتای مشکی خریده از این بابت خوشحاله با اینکه ادم رُکیه ولی خوب با حاله
علیرضا هم یه مزدا 323 سفید خریده و افشین بنز سی 200.....
همایون هم ازرا خریده هر چند سارا از رنگ ماشینش خوشش نمیاد
در انتظار روزیه که اونم بتونه ماشین دلخواهش را بخره و پول مکه واجب پدر و مادرش را بده
پدر و مادرش به خاطر بچه هاشون جایی نمیرند.
امروز اول اردیبهشته و امتحانات از 17 خرداد شروع میشه
روزها را با خوندن کتاب  و فکر به زمانی که پولی که میخواد سپری میشه
اون دوست داره موفق باشه
نزدیکای ساعت 1 بود که وارد شرکت شد.تنها علیرضا و محسن توی دفتر بودند منتظر دوستش مرضیه بود تا بیاد و کلاس اموزشی اش را شروع کنه.. روزها همینطور میگذشت
از 100تومن شروع کرد الان به 1000000میلیون تومن در ماه رسیده بود

توی یه روز گرم تابستون وحید اومد و گفت:میخوان تو توی سمینار حرف بزنی..
سارا که خونسرد به نظر میرسید گفت:من یکشنبه امتحان دارم ساعت چند؟
وحید:ساعت 6عصره
سارا:6 اونجام ادرس را برام اس ام اس کن

باز هم روز ها گذشتند و ماهی 100میلیون در می اورد
او اطلاعات را میفروخت چیزی که در عصر ازطلاعات و ارتباطات ملاک است.
روزی با 5 نفر جدید ارتباط بر قرار میکرد و بسیار شاد بود.او به دوستانش کمک میکرد

پس از یکسال او یکی از میلیاردرها محسوب میشد حالا پدر و مادرش به علاوه اینکه مکه واجب رفته بودند کربلا هم ربفته بودند.ماشین دلخواهش را سوار میشد و کمک میکرد هم دیگران به انچه میخوهند برسن

سارا فکر های بزرگگی داشت مگر نه انکه در همه کتابهایی که خوانده بود نوشته بود شما همانید که می اندیشید
پس فکر های بزرگ و قوی ای داشت.او سقب ذهنی یا محدودیتی نداشت.در محدودیت نامحدود شده بود و الان 24 سال سن داشت



(سلام
این داستان در زمانی به واقعیت میپیوندد من تنها ذهنم را تایپ کردم البته بصورت خلاصه
اگه عصر را به سه قسمت تقسیم کنیم:
1-عصر کشاورزی
ملاک زمین بود.هر که زمین بیشتری داشت ثروتمندتر بود ادم ها به دوسته ارباب و رعیت تقسیم میشدند
بعد از 7000سال با اختراع ماشین بخار عصر جدیدی بوجود امد
2-عصر صنعت
ملاک ان دلار و طلا بود.ادم ها به دو دسته سرمایه دار و کار گر تقسیم شدند
بعد از270 سال عصر جدیدی بوجود امد
3-عصر اطلاعات و ارتباطات
ملاک اطلاعاته
با سرعت رشد میکنه
فرصت را از دست ندهید
)






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 :: s A r a

  ۱۳٫            حکایت عشق و خوشبختی  ۲۳/۲

اخرین کتابمو چند دقیقه پیش تموم کردم در عض ۲ساعت ۱۴۰صفحه را خوندم خیلی با حال بود در مورد خانمی که توی انتشارات کار میکرد و با یک میلیونر اشنا میشه نویسنده اش مارک فیشر بود

جالبه که این هفته ۲ تا امتحان و ۲ تا پروژه تحویلی دارم و بیخیال اومدم نت یا کتاب میخونم

از روزی که استاد بهم گفته “تو دختری چرا میای دانشگا” کممی عصبی شدم که با این استاد چطور باید رفتار کرد که نمره بالا بده

توی کلاسمون ۳-۴ تا دختر و ۵-۶ تا پسر هست با اینکه پسر ها داغون تر ما هستند ولی به ما میگه میوفتین .رفتم نوشتن یکیشون که میگفت برنامه نویسه را چک کردم از من بدتر بود.

کلا استادای نجف ابادی و کارمنداش سادیسم دارن یه حالی اند اصلا خوب  نیست و با اصفهانیا بدند…

به نظرم تفکراتشون مال زمانی که موج کشاورزی بوده

میدونین که اول عصر به سه قسمت تقسیم میشه

یکی کشاورزی که ملاک زمین بود و ادم ها یا ارباب بودند یا رعیت

بعد از ۷۰۰۰سال با اختراع ماشین بخار موج صنعت بوجود اومد که ملاک دلار و طلا بود و بعد ۲۷۰ سال

موج اطلاعات و ارتباطات همین رشته ای که اینجانب میخونم بوجود اودمد و سرعت رشدنش وحشتناکه و ملاک اطلاعاته…

شما را نمیدونم ولی خیلی ها هستند که در مقابلش مقاومت میکنند تا اینکه مجبور به انجامش شوند مثل داشتن موبایل و پرداخت قبض

و مثل نتورک مارکتینگ که بازم اینجانب هم ستم الان اختیاریه در اینده اجباری میشه و کسی نمیپرسه چی هست بلکه میپرسن توی کدوم شرکتی

خلاصه اش این که ااز فرصت استفاده کنین و جزو پیشرو ها باشین و منم باید یه فکری برای این استادای عقب افتاده ام بکنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 :: s A r a

 

کُتُب خوانده شده سال 1393:

      1.            جادوی کار پاره وقت 16/1

      2.            هفت گام سازمانی در بازراریابی شبکه ای 16/1

      3.            فروشنده یک دقیقه ای 16/1

      4.            داستان هایی به کوتاهی زندگی 3/2

      5.            برادران  رایت 4/2

      6.            هفت کلید طلایی ثروتمند شدن 5/2

      7.            اقتصاد مهندسی 5/2

      8.            نظریه شبکه ها و مدار ها +حل تشریحی 12/2

      9.            از خدا بخواه او میدهد 6/2

  10.            ثروتمند ترین مرد بابل 11/2

  11.            جادوی مهارت های کلامی 12/2

  12.            گفت وگو با بزرگترین بازاریاب شبکه ای دنیا 17/2

  13.            یکی به من بگه چرا اینا که میان خاستگاری میگن میخوایم چادری باشه؟

مثلا اگه چادری نباشه چی میشه؟

حالم از همچین ادمایی بهم میخوره

مادربزرگم میگه اینا خوبن و فلان باید زن خونه باشی و بچه داری کنی

منکه نمیخوام

خوش ندارم زندگیما واسه یکی دیگه فدا کنه

مادر بزرگم میگه مردا میخوان زنشوون خونه دار باشن پس برن با کسی ازدواج کنن که خونه داره تعدادشونم الحمدالله زیاده

چکار به من دارم

من اادمدیگری خوش باشه و ناخوش

اصی ازدواج نکردن سودش خیلی بیشتر ازدواج کردنه






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 فروردین 1393 :: s A r a

ادامه داستان کوتاه


مات و مبهوت یه 1دقیقه ای نگاش کردم..
چ به دل میشینه چشمامش یه جورایی مشکیه یکمم سبز قاطیشه.موهاش پرپشت نه لخت نه فرفریه ابروهاش کمونی و هست بازه ولباش برجسته است.
یه پیراهن از اونا که مد شده پوشیده و شلوار کتون مشکی پاشه با کفش مردونه مشکی
محکم ایستاده نه قوزی داره و نه شونه های برامده ..
شاید یکی از بهترین دانشجوهای استاد باشه اخه استاد اینطور با کسی گرم نمیگیره
دیگه کلاس خالی شده بود منم از روی کنجکاوی به دسته صندلی لم داده بودم و گوش میدادم.
یه لحظه استاد متوجه حضورم شد و من سیخ ایستادم.
*کلاس تموم شده..
-استاد،من همیشه صبر میکنم که استاد ها اول برند بعد خودم کلاس ترک کنم(حالا اصل قضیه این نبود)
استاد خنده ای کرد و به اون پسره در حالی که به من اشاره میکرد گفت:این خانم یکی از بهترین دانشجوها هستن فقط کمی تنبلند...
من:
پسر نگاهی بهم کرد گف:بله،متوجه شدم وقتی رو بروی دانشکده داشتند کتاب را میخوندن(لبخند مرموزی زد)
*استاد،از دیدن دوباره ات خوشحال شدم.پس این ترم با مایی..

"چی!!!!!!!!!!!!!!استاد!!!!!!!!!!این پسره با این تیپ و قیافه اش استاده!!!!!!!ای وای ابروم رفت...
=اختیار دارین اومدی شاگردی شما کنیم..
* تعارف دیگه بسه.اوضاع تجارت چطوره؟
"تجارت؟!!!!!!!!!!!!!!!چه تجارتی؟!!!!!!!!!!"
=عالیه.با اینکه نمیذارن کارمونا پیش ببریم خوبه.شرکت تهران و دوبی در حال رشده.قصد داشتم به دیگر شرکت ها هم سر بزرنم ولی خسته شدم و گفتم بذار به خودم استراحت بدم برای همین این ترم اومدم اینجا..
*چی درس میدی؟
=هنوز معلوم نیست.ترجیحا دوست دارم با دانشجوهای ارشد کلاس داشته باشم(و زیر چشمی به من نگاه کرد)
ببینم چی میشه..
*خیلی خوبه.من همیشه تو را به خاطر خودت تحصین میکردم.بریم ناهار
=ممنون.من ناهار با کسی وعده دارم
* باشه بعدا میبینمت .خوشحا شدم موفق باشید
=منم همینطور.
استاد ما در حالی که دست تکون میداد از کلاس خارج شد.حالا من موندم و استاد جوون..یه لحظه به خودم اومدم که وقت رفتنه .پسر ناشناس دم در ایستاده بود پس باید از مقابلش رد میشدم.
با اعتماد به نفس کوله را انداختم رو دوسم و اومدم از در رد رد شم یه هو اومد جلوم راهو سد کرد
منتظر بودم چیزی بگه به چهره اش نگاه نکردم.وقتی یه دقیقه ای توی سکوت گذشت سرم بالا بردم ببینم قضیه چیه
با لبخند کجکیش بهم نگاه کرد و ابرو تکی بالا انداخت
متعجب بودم این یارو چه ادم باحالیه
= بعد از اینجا کلاس دارین؟
- نه.
=پس داری میری خونه
- بله اگه اجازه بدین
=میخوام ازتون دعوت کنم ناهار را با هم باشیم مهمون من
-شما که گفتین وعده دارین؟بعدشم کوچک بودم مامانم بهم گفته با غریبه ها حرف نزن
=باید بیاین چه بخواین چه نخواین
-بایدی در کار نیستمن رفتم
اومدم سمت راست که رد شم.اومد سمت راست.رفتم سمت چپ که رد شم اومد سمت چپ
نمیدونستم چکار کنم دو قدم رفتم عقب و نگاه کردم
هم خنده ام گرفته بود هم عصبانی بودم.تصمیم خودمو گرفته بودم باید رد میشدم این یارو از اون ادمایی نبود که به این راحتی کوتاه بیاد
با سرعت از بقلش تقریبا رد شده بودم که مچ دستمو گرفت
=گفتم باید بیای
کشون کشون از طبقه ها برد بیرون.همه نگاه میکردند مخصوصا دخترا بیشتر که اخم کرده بودند...
منم هی دستمو میکشیدم..
-اوی..من اینجا ابرو دارما...ول کن بابا..تو از کجا پیدا شد!!!!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: s A r a

از اولِ اولش میگم...

دانشگاه ما خیلی بزرگه...خیلی زیاد..گاهی که حوصله ام سر میره دانشگاه گردی میکنم..اکثرا تنهام ...تنها بودن را ترجیح میدم.با بچه ها حال نمیکنم کمی بداخلاق و ظاهرا غمگینن و من دختر شاد و سرزنده و فعالی هستم.
وقتی وارد کلاس میشم انگار با خودم جنب و جوش اوردم چه دخترا چه پسرا چه استاد همه شارژ میشن
اما وقتی غمگینم کسی نیست که باعث شه خوشحال بشم
اکثرا کتاب میخونم وقتی ناراحتم بیشتر این حالت رو دارم
دیروز این اتفاق افتاد
من که جا خوردم
روز های شنبه و دوشنبه فقط یک کلاس دارم که ساعت 10 شروع میشه همیشه زود میرسم برای همین یه کتاب برای خوندن تو کیفم هست
الان دو ماهه
روبروی دانشکده امون یه فضای سبزه هیشکی نمیره اونجا چون توی افتابه
میرم زیر سایه درخت و کتاب میخونم تا ساعت 10شه و برم سر کلاس
دیروز هم همینطور بود
بوی سبزه و صدای پرنده ها همیشه میاد از این قسمتش خوشم میاد ارامش میده
توی سبزه ها دراز کشیدمو کیفمو گذاشتم زیر سرم و کتاب را باز کردم و شروع کردم به خوندن
اسم کتاب "7کلید ثروتمند شدن" نوشته جیم رآن بود.کتاب محشریه.وقتی شروع به خوندن میکنی متوجه اطراف نمیشی منم متوجه نشدم
نور افتاب را حس میکردم اما زیاد شدید نبود...
نیم ساعتی از خوندنم گذشت.همینطور که دراز کشیده بودم و کتاب جلوی دیدم را گرفته بود از سرخوشی شروع کردم به سوت زدن...و کتاب را از روی صورتم کنار زدم
اوه...منظره خیلی بامزه ای بود از ترس جیغ زدم و بلند شدم و پریدم عقب.
یه پسره جلوم وایساده بود و عجیب اینکه متوجهش نشدم .یه لبخند کجکی رو لباش بود.قیافه اش توپ بود و حدودا 180تا قدش بود وبه نظر میرسید ورزشکاره
1دقیقه طول کشید که تعادلم را حفظ کنم..
-خیلی وقته بالا سرم ایستادین؟
=سوتت قشنگ بود
یه اپسیلن سرخ شدم ولی من از اون ادما نیستم که خجالت بکشم
-شنیدنش مجانی بود ازتون پولی نمیگیرم..میتونی خودتو خوش شانس فرض کنی

با صدای بلند قهقه زد. به نظر من جذاب تر شد و موهاش کمی تو صورتش ریخت...
دیگه ساعت از 10 هم گذشته بود و منم بی حواس
-فعلا.کلاسم دیرید

بدون اینکه بهش نگاه کنم از کنارش رد شدم
من که ازش خوشم اومد، فرض میکنم که اونم از من خوشش اومده
کلاسمون طبقه سوم بود..وقتی وارد شدم استاد داشت با یه دانشجوها که همیشه بعد کلاس وایمیسه وقت کلاس مارو میگیره میحرفید
اون دانشجوه درسخونترین پسری بود که تا حالا دیده بودم والبته از من خوشش میومد
میگفت افکارم را دوست داره..

خلاصه رفت و استاد شروع به درس دادن کرد.اکثر مواقع زودتر از بقیه برنامه رو مینویسم ولی 20 نیست...
یه درس سخت بود و خسته شدم
نزدیک ساعت 11 استاد به ته کلاس نگاه کرد و گفت:
به سلام..(در حالی که بلند شد و به سمت در کلاس که ته کلاس بود میرفت)احوال شما..از این طرافا...
از کنار من رد شد منم حسشو نداشتم که سرمو برگردونم ببینم کی دم دره...
دیگه کلاس تموم شده بود وسایلمو جمع کردم وقتی برگشتم که از در کلاس برم بیرون
بگو کیو دیدم...همون پسر خوشگله...
بهم نگاه کرد و وقتی استاد حواسش نبود چشمک زد و همون لبخند کجکی رو لباش بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 فروردین 1393 :: s A r a

نمیدونم دوره های دانشگاه را ثبت نام کنم یا نه؟!!

دیروز در مورد باشگاه رفتن توی دانشگاه از یکی بهاره که خوابگاهیه پرسیدم گفت میتونی ثبت نام کنی استخر هم میتونی بری؟

..

نمیدونم ترم تابستونه گرفتن دسته یا نه سه ماهه اونم تو گرما به هر جهت از نظر واحدد ها خیلی عقب تر از بقیه ام

سرعت نت خیلی پایینه کاش زمانی برسی که یه نت پر سرعت توپ داشته باشم من که برای اون روز لحظه شماری میکنم

کم کم داره بوی امتحان ها میاد و سرم شلوغ شده با این حال قصد دارم جمعه برم ابشار علیخان و لاله های واژگون.

دو ساله ک لاله های واژگون را ببینم اما به خاطر بیماری و تنهایی نشده

گفت تنهایی.آه…کاش دوستانی داشتم پر انرژی و فعال که همیشه شادند و هر چیزی را میتونن انجام بدن منظورم اینه کهه افکار محدود نداشته باشند و توانایی انجام هر کاری داشته باشند

توی نجف اباد همچین ادمایی کم پیدا میشوند

دیروز استاد اقتصاد مهندسیمون گفت رشته شما تلفیقی از مدیریت و نرم افزاره …خدا رو شکر که تلفیقیه به نظرم یکی از الطاف خداست که باعث شده من این رشته برم.بعد در مورد کار صحبت کردو یه پسره گفت مثلا رفته گری

شغل بدی نیست ولی واسه کسی که این همه درس میخونه به نظرم بده اگه درس نخونه خیلی بهتره چون وقتش توی دانشگاه تلف نشده

ایناکه بی هدف میان یه مدرک بگیرن همون رفته گری براشون خوبه…

کارهای بزرگ آدم های بزرگ هم میخواد پس فکرای بزرگ کن

به امید داشتن همچین دوستایی با تفکرات خیلی بزرگ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 فروردین 1393 :: s A r a
fبعضیا خداییش کم دارند
من فقط میخوام کمک کنم وقتی شخص خودش نخواد و مدام مقاومت کنه دیگه صبرم لبریز میشه و وقتم را برای کسی میذارم که بخواد

طرف خونشون حصه بود.اگه اصفهان باشی میدونی حصه چجور جاییه
اکثرا فقیرند معتاد تریاکی و دزد و لات و...کلا میگن تنها اون منطقه نرو
من کمکش کردم که خونشون رو عوض کنن
خونشون عوض شد اومد سمت سروش.جای خیلی خوبی بود.ماشین خریدند.بهش کمک کردم که بیکار نباشه که سرگرم کار باشه
خواهانش بیشتر شدن.بیشتر چیز یاد گرفت.گفتم اوکی شد دیگه به من نیازی نیست
چند وقت نبودم تا اینکه متوجه شدم خونشون اومده 24 متری
یه محله کمی بهتر از حصه ولی تو اون حدود ها
مدام به دختر ها تیکه مینداخت
دختر باز شده بود قبلش هم بود ولی الان بیشتر شده بود.سیگار میکشید مشروب میخورد.
گفتم بذار یه کار بهش پیشنهاد کنم که با روحیه اش جور در بیاد.
اومد محل کار افراد شرکت را دید خودش را پایینتر اونها تصور کرد و رفت
قبلا از اینکه بره گفتم بری دیگه برای همیشه رفتی
رفت

دیگه وقتم را برای ادمی که برای خودش ارزش قائل نیست نمیذارم
کسی که توانایی داره فرصت هاشو را مدام از دست میده به خاطر تصورات محدودی که از خودش داره
فقط خودشه که میتونه به خودش کمک کنه
راه بهش نشون داده شده




نوع مطلب : رویداد های زندگی ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 فروردین 1393 :: s A r a

پس از اندی وقت نت دوباره وصل شد .اگه همش وصل بود 24 ساعته اینجا بودم اونوقت بد میشد.

میگن که به علت مسابقات جام جهانی  زمان امتحانا میاد جلوتر ما که ندیدیم اگه بیاد خیلی خب میشه اونوقت کمتر درس میدن البته اگه استاده نامرد باشه میگه برین خودتون بخونین

دیروز مبانی الکترونیک دیجیتال ازمون کوئیز گرفت.من یه سوالل ازش پرسیدم که ظاهرا اشتباه جواب داد.دفعه دوم که پرسیدم گفت :بهت گفتم چکار کنی...

اخرش این سواله رو ما اشتباه نوشتیم

نمیدونم این استاده چشه فکر کرده از دماغ فیل افتاده از نظرر من که اصلا فروتن نیست خیلی هم مغروره...

دوستم میگفت خیلی بارشه ولی چه فایده این اطلاعاتو میخواد با خودش ببره تو گور؟!!!اصلا چرا استاد شده؟!!!من که خیلی شاکیم

بعدشم رفیتم پنبه ریز خیلی خوب بود یه عالمه دوست پیدا کردم یه عالمه هم دوست پیدا کردم

یکی از بچه ها استادشو دعوت کرده بود.خیــــــــــــــــلی باخال بود.استاد دانشگاه پیام نور بود با اینکه 37 سالش بود ولی خیلی شاد بود من که کلی انرژی گرفتم ....


به نظر من کسانی که تا میان دانشگاه تنها دغدغه اشون اینه که برن بخوابن باید برن بخوابن اصلا ازشون خوشم نمیاد از این ادما تو دانشکده کامپیوتر زیادن منم رفتم دنبال دوست توی دانشکده ها دیگه :D

دارم هر روز درس میخونم اهسته اهسته مثل سرم حقیقت

بعد میبینمتون






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 اسفند 1392 :: s A r a
پریشب سمینار نمایندگان فروش بود
نفرات برتر را اعلام کردن
وای پسر نفر اول ماه بهمن 3290500تومن در اورده بود
سر اسمم شرط میبندم از من دو سال کوچکتر باشه
منم ازمم را بیشتر جزم کردم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 34 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   



مدیر وبلاگ : s A r a
نویسندگان
نظرسنجی
از چه ویژگی این وبلاگ خوشتون اومد؟چی شما را اینجا کشوند؟لبخند یادت نره









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :